تبليغاتX
عاشقانه
عاشقانه
سلام به همه دوستان گلم

ببخشید کمی دیر شد وقت نکردم بیام اخه داشتم برنامه سازی می خوندم از همه دوستانی که به من سر زدن تشکر می کنم از مصطفی عزیز پژمان و عاشق ترین مرد دنیا و همه دوستانه دیگه

ممنون که نظر هم دادین بازم بیاین

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 21:36  توسط نازی | 

 يک روز عشقت را دزديدم و براي اينکه جاي مطمئني داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اينکه روزي براي پس گرفتن آن قلبم را خواهي شکست

 

سوي رويا ها شكسته پر وبا ل مي روم اما هميشه تو خيا ل من براي ديدنت در جستجو پرسه در كوچه هاي گفتگو عشق را با من بخوان زيباي من نرم بنشين بر دلم روياي من ارزوي ديدنت اما محا ل چون سرابي موندنت اما محا ل پوچه پوچه عشق تو خواب شيرين و حباب اما بر اب

 

 دل ميسوزه. ازم نخواه بيشتر از اين اسير اين قفس باشم . هيچي نمونده از دلم خاكستر دو آتيشم . ريزه ريزه دل ميسوزه . خسته شدم . دلم گرفته اين روزا غم خونه كرده تو صدام . بارون غصه انگاري مي باره تو ترانه هام . عاشق بودم . خسته شدم. خسته شدم. ديگه ميرم. گريه نكن. دل بيا بريم از عشق ديگه نگيم . درد عشقي كه كشيديم جزخدا به كسي نگيم . دل بيا بريم از عشق ديگه نگيم . درد عشقي كه كشيديم جز خدا ب

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 21:32  توسط نازی | 

باورش کردم

 

و ندانستم تمام حرفهایش فریب است

 

خنده هایش دروغ و بی احساس

 

گریه هایش هم کمی عجیب است

 

ندانستم ویرانگری آمده ویرانم کند

 

ساحر است می خواهد سحر سامانم کند

 

ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگی

 

برای اغفال من می آید از در دلبستگی

 

باورش کردم

 

و حرفهایش را شنیدم

 

دلم که با دلش یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم

 

زبان بازیش که تمام شد

 

دل ساده ام که رام شد

 

دیگر دوست داشتنی در کار نبود

 

دیگر دوستی منتظر سر قرار نبود

 

راست و دروغ به عشق من قسم خورد

 

چیزی نگفتم من هر چه به روزم آورد

 

حالا خوب می فهمم معنی حرفهایش را

 

فریبی بیش نبود

 

او که دم از محبوبیت میزد

 

در شهر خود غریبی بیش نبود

 

او از عشق بی نصیب بود

 

او کارش فریب بود

 

او بازی می خواست، بازیچه زیاد داشت

 

یکی یکی می شکست و کنار می گذاشت

 

او همیشه فکر دلبری بود

 

چشمهای شیطان همه جا دنبال پری بود

 

او به وفا و صداقت کرده بود پشت

 

او عاشقانش را پنهانی با محبت می کشت!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:33  توسط نازی | 

به هنگام حمله ی ناپلون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از ان سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند.ناپلون به طور اتفاقی از سواران خود جدامیافتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را میگیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او میپردازند.

ناپلون که جان خود را در خطر میبیند پا به فرار میگذاردو سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی میشود او با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریادمیزند:((کمکم کن جانم را نجات بده کجا میتوانم پنهان شوم؟))پوست فروش میگوید:(زود باش بیا زیر این پوستینها)و سپس روی ناپلون مقداری زیادی پوستین میریزد.

پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان میشوند و فریاد زنان میپرسند:(او کجاست؟ما دیدیم که او امد تو.)قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن ناپلون زیر و رو میکنند. انها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ میزنند اما او را نمیابند سپس راه خود را میگیرند و میروند.

ناپلون پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینهابیرون میخزد.در همین لحظه محافظان او از راه میرسند .پوست فروش رو به ناپلون کرده و محجوب از او میپرسد:((ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما میکنم اما میخواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد اخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید؟)

ناپلون قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین میغرد:(تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی؟سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید من خودم شخصا فرمان اتش را صادر خواهم کرد.)

محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود میبرندو سینه کش دیوار چشمان او را میبندند.پوست فروش نمیتواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد میشنود .او برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش   خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس میکند. سپس صدای ناپلون را میشنود ک پس از صاف کردن گلویش به ارامی میگوید:((اماده..................هدف..............))

در این لحظه پوست فروش با علم به اینکه تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد احساسی غیر فابل وصف سر تا سر وجودش را در بر میگیردو قطرات اشک از گونه هایش فرو میغلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گامهای را میشنود که به او نزدیک میشوند.سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر میدارند. پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود ناپلون را میبیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او مینگرد.

انگاه ناپلون به سخن امده و به نرمی میگوید((حالا میفهمی که چه احساسی داشتم)).

این داستانو خیلی دوست دارم امیدوارم شما هم لذت ببرین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:32  توسط نازی | 

 

گفتم تنها هستم

گفتی من هم

گفتم دوستت دارم

گفتی من هم

گفتم عاشقت هستم

گفتی من هم

گفتم:

می خواهم با تو باشم

گفتی من هم

گفتم : تا همیشه؟

..............

سکوت کردی!!!!!

اینو تقدیم میکنم به بی وفا یی که دل میشکنند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:30  توسط نازی | 

امشب دلم بدجوري گرفته. امشب دلم بدجوري شكسته. فقط به خدا پناه ميبرم.............. خدايا كمكم كن. امروز دلم

شكست......... هزاران بار  شكست........ امروز چنان التماس كردم كه تا به حال توي عمرم التماس نكرده بودم. امروز بارها و بارها تمنا كردم امروز از درون تهي شدم. امروز بارها مردن را تجربه كردم. امروز بارها و بارها حس سرد تنهايي را لمس كردم. امشب دلم گرفته................ امشب فقط به خدا پناه مي برم. امروز دلم شكست......... امروز از درون تهي شدم. اما به جرمي كه خودم هم نمي دونم..........

نمیدونم تا حالا چنین حسی رو داشتین یا نه من داشتم خیلی بده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:28  توسط نازی | 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم

استاد گفت: عشق يعني همين

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم

استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:27  توسط نازی | 

عشق چیست؟

سه ثانیه نگاه

سه دقیقه خنده

سه ساعت صفا

سه روز آشنایی

سه هفته وفاداری

سه ماه بیقراری

سه سال انتظار

سی سال پشیمانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:26  توسط نازی | 

گفتم شاید ندیدنت از خاطرت دورم کنه

                                                     دیدیم ندیدینت فقط می تونه که کورم کنه

گفتم صدا تو نشنوم شاید که از یادم بری

                                                    دیدیم که تو گوشام جز صدات نیستش صدای دیگری

ندیدن و نشنیدنت  عشقت رو از دلم نبرد

                                                     فقط دونستم بی تو دل پرپر شد و گم شد و مرد

 من تمنا كردم 
                          
  كه تو با من باشي
                                          تو به من گفتي
                                    هرگز
                               هرگز

                                   پا سخي سخت و درشت

                                                             و مرا غصه اين
                                                                                  هرگز
                                                                                         كشت

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند٬ نگذران.

                                 تنهایی من

تنهایی من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:24  توسط نازی | 

شوایه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خدا در انجا سکنی دارد میخواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد است از ما چیزی بخواهد در حالی که خودش برای سبک کردن بار ما کاری نمیکند.

دیگری گفت:خوب من هم می ایم تا ایمانم را نشان دهم

همان شب به قله ی کوهی رسیدند........ و از درون تاریکی اوایی را شنیدند:سنگ های روی زمین را بر پشت اسبانتان بگذارید

شوالیه هی اول گفت دیدی؟بعد از این کوهنوردی میخواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم من که اطاعت نمیکنم

شوالیه ی دوم به دستور اوا عمل کرد. وقتی پای کوه رسیدند سپیده دم بودو نخستین پرتو های افتاب بر سنگ های شوالیه پارسا تابید:الماس ناب الماس ها بودنند.

                     تصمیم های خداوند اسرار امیز اما همواره به سود

دوستان واقعا زیباست من خبلی لذت بردم امیدوارم شما هم لذت ببرین نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:21  توسط نازی | 

گاهی سخته گفتن آنچه درون ماست

                                 گاهی سخته قبول آنکه
عاشق شدی 

                                 خدايا ديگر طاقت دوری وانتظارم نيست

                                  اگر بازهم ..........،اگر بازهم او........

                                
قلبم خسته است.....خسته تازه التيام يافته!!!

                                 آخر مگر تاکی؟کجا........

                                 می توان اين
قلب خسته را وصله کرد؟؟؟

                                روزی می رسد که ديگر وصله بر آن نتوان کرد...

                                 آن وقت چه کنم،خدايا!!!

                                 می دانی که با توام ....با تو.......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:19  توسط نازی | 

۱.اگر يکي رو ديدي که وقتي داري رد مي شي بر مي گرده و نگات مي کنه بدون براش مهمي

۲.اگر يکي رو ديدي که وقتي داري مي يوفتي بر مي گرده و با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي

۳. اگر يکي رو ديدي که وقتي داري مي خندي بر مي گرده و نگات مي کنه بدون واسش قشنگی

۴. اگر يکي رو ديدي که وقتي داري گريه مي کني مياد با هات اشک مي ريزه بدون دوستت داره

۵. واگر يکي رو ديدي که وقتي داري با يکي ديگه حرف مي زني ترکت مي کنه بدون عاشقته

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:18  توسط نازی | 

 

مانکن ها نبايد حرکت کنند.حق انجام هيج کاری را ندارند جز پلک زدن...فقط می توانند پلک بزنند.يکی از آنها کف ويترين نشسته و دو نفر پشت سرش ايستاده اند.در کنارشان مانکن ديگری دست به سينه به زمين نگاه می کند.در ويترين رو به رو يکی از مانکن ها نيم رخ شده و به ساعت مانکنی که کنارش ايستاده نگاه می کند.ديگری به مانکنی که در ويترين روبه رويش  ايستاده خيره شده.چهره ی مانکن ها زيباست گرچه هيچ احساسی در صورتشان ديده نمی شود.کمی هم از خودراضی به نظر می رسند.رنگ بندی لباس و کفششان با دکور ويترين هم خوانی دارد.مدل لباسهايشان جلب توجه می کند.نگاهشان خالی است و خيره به پوچ،ولی چشمانشان برق عجيبی دارد...يکی از مشتری ها در حالی که به مانکن ها نگاه می کند به دوستش می گويد که مانکن های مغازه قبلی خوش هيکل تر هستند.ولی دوستش معتقد است زيبايی مهم تر از  خوش هيکلی است و در حالی که با هم جروبحث می کنند به سمت مغازه ی ديگری می روند.مانکن ها هميشه اظهار نظر مشتريان را می شنوند.گاهی خوشحال می شوند و گاهی غمگين.اما هرگز فراموش نمی کنند که فقط يک مانکن هستند.مانکن های زنده هميشه به مانکن های بی جان حسادت می ورزند...روی سردر مغازه نوشته شده:به يک آقا و دو خانم جهت مانکن شدن نيازمنديم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:16  توسط نازی | 

دوست دارم در یک شب سرد زمستانی مرگ سراغم آید

ای کسانی که مسوول دفن من هستید

پارچه سیاهی بر روی تابوتم بیندازید

که همه بدانند زندگی من پر از سیاهی و تباهی بوده است

دستهایم را از تابوت بیرون آورید که

همه بدانند دست خالی از دنیا رفته ام

چشمانم را باز بگذارید تا عشق من

بداند که چشم انتظار از دنیا رفته ام و در آخر تکه

یخی به شکل چشم در آورید و بر روی قبرم بگذارید

تا با طلوع اولین اشعه خورشید به جای آن کسی که

دوستش داشتم گریه کنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:15  توسط نازی | 

نگاهم کرد : پنداشتم دوستم دارد.....

نگاهم کرد : در نگاهش هزاران شوق عشق خواندم....

نگاهم کرد : دل به او بستم......

اما....بعدها فهمیدم  که فقط نگاهم می کرد......

                                         به چشمانت بیاموز که هرکس ارزش دیدن ندارد...

 

وقتی با یک انگشت به سوی کسی اشاره می کنید و او را مورد انتقاد قرار می دهید خوب نگاه

کنید چون سه انگشت دیگر به سوی خودت است ................  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:13  توسط نازی | 

یاد داری که تورا میکردم                   هرشب تا به سحرگاه دعا

یاد داری که به من میدادی         درس علم هنر صدق وصفا

یادداری که بهرتوراست میکردم  دست حاجت به درگاه  خدا

دستمالی بده تا پاک کنم               عرق شرم از روی شما

مصرع های اول این شعر مشکل نداره؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:1  توسط نازی | 

_______*#####
_____*########
____*##########*
__*##############
__################ ___________  _*##*
_ ##################____     ____*#####*
_ _##################_____*########## *
__ ##################___*############# *
__ _#################*_###############*
____  #################################*
_____    #### دوستت###################### *
_______########## دارم#################*
________=############# ديوونه##########*
__________####################من### *
___________*######################*
____________*####################*
_____________*#######       ########*
_______________###############*
________________#############*
________________=#########*
_________________########*
__________________#####*
__________________####*
___________________##*                                   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 18:55  توسط نازی | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 9:49  توسط نازی | 
یک مطلب برای دخترا

 دخترا در 18 سالگي مثل توپ فوتبالن 22نفر دنبالشونن /28سالگي مثل توپ هندبالن 10نفر دنبالشونن/ 38سالگي مثل توپ گلفن 1نفر دنبالشونن /48 سالگي مثل توپ پينگ پنگن دونفر مي خوان از خودشون دورش کنن/ در 58سالگي مثل توپ جنگي هستن همه ازشون فرار مي کنن

 

هر موقع خواستی از کسی جدا بشی یادت نره بهترین راه اینه که بهش بگی برای همیشه خدانگهدار، شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشکنه ولی بهتر از اینه که منتظر بمونه

 

به دنبال کسي نباش که با او زندگي کني به دنبال کسي باش که نمي تواني بدون او زندگي کني

 

دستانم بوي گل ميدادمرابه جرم چيدن گل محاکمه کردن پيش خود نگفتند شايد من گلي کاشته باشم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 9:47  توسط نازی | 
دوستت دارم نه بخاطر شخصيت تو بلکه بخاطر شخصيتي که من در هنگام با تو بودن پيدا مي کنم. هيچکس لياقت اشکهاي تو را ندارد.و کسي که چنين ارزشي دارد باعث اشک ريختن تو نمي شود. اگر کسي تو را آنطور که مي خواهي دوست ندارد به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. دوست واقعي کسي است که دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس کند

چندروزي است كه تنهابه تومي انديشم ازخودم غافلم امابه تومي انديشم شب كه مهتاب درايينه من مي رقصد مي نشينم به تماشابه تومي انديشم چيستي؟خواب وخيالي؟سفري؟خاطره اي؟كه دراين خلوت شبها به تومي انديشم

 

 همه آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرفدارترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما بچه ها واجبترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما خانمها مقدمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما سياهها بدبختترند و سفيدها برترند... البته تبعيضي در كارنيست . در كل همه آدمها با هم برابرند ، اما بعضيها برابرترند

 

بيچاره پسر هااگه تيپ بزنيم بريم بيرون ميگن ببينم باكي قرار داري؟ اگه لباسهاي معمولي بپوشيم ميگن تواصلا" سليقه نداري اگه زياد بگيم دوستت دارم ميگن باز چه نقشه اي تو سرته اگه نگيم دوستت دارم ميگن پاي كسه ديگه اي وسطه اگه زياد بهشون زنگ بزنيم ميگن به من اعتماد نداري اگه زنگ نزنيم ميگن انگار سرت خيلي شلوغه اگه تو خونه زياد بخنديم ميگن ديونه شدي اگه كم بخنديم ميگن بخت النحس ولي هرچي ميگن بذار بگن ماكه كارمون درسته

 

مي دوني چرا بين انگشتان دست فاصله هست؟ چون يه روزي يه دستي پيدا مي شه كه اين فاصله رو پر كن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 9:34  توسط نازی | 
سلام دوستان  به وبلاگ من خوش امدید امیدوارم بهتون خوش بگزره نظر یادتون نره

قابل توجه مردان مجرد: در مطبوعات آمده بود «زنهاي بدحجاب تا سي هزارتومان جريمه مي‌شوند» چنانچه خواستيد زن بگيريد، قبل از اين كار حتما استعلام خلافي طرفتون رو بگيريد

 

 

نگاهم را به گونه هاي سرخ رنگ اسمان مي سپارم عرصه را بر دلم تنگ مي کنم در عمق لرزان ثانيه اي زرد بغض شبانه را فرو مي دهم چشم هايم را ابر مي کنم تا تپش هاي لرزان دلم را بسرايد ديگر هرگز نخواهم خنديد وقتي اندازه ي کبوتري لايق اسمان دلت نيستم

 

به من ميگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگويي بميرميميرم... باورم نمي شد... فقط يک امتحان ساده به او گفتم بمير...! سالهاست در تنهايي پژمرده ام... - کاش امتحانش نمي کردم

 

دلم برايت هي تنگ مي شود ...هي مي روم و هي برمي گردم .. چه مي شود من باشم و تو ! چه مي شود تنها نگاه من باشد و نگاه تو ..؟ من خسته ام ...خسته تر از همان رودي که هرچه تلاش مي کند به دريا نمي رسد... خوب مي فهمي اما انکار مي کني ... چه مي شود من باشم تنها با چشمهايت ؟ من همه اش خودم را لوس کنم و بگويم که بي تو نمي توانم و تو ام مثل هميشه فقط نگاهم کني و يکدفعه بخندي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 10:45  توسط نازی | 
همیشه در بچگی دخترها عاشق عروسک ها هستند و پسرهاعاشق مردان غول پیکر.ولی نمی دانم چه حکمتی است که وقتی بزرگ می شوم دخترها عاشق مرذان غول پیکر میشوند .پسران عاشق عروسک ها

  غرورت را به خاطر دل کسي که دوستش داري بشکن ولي هيچ وقت دل کسي را که دوستش داري به خاطر غرورت نشکن

 اگر نميتواني اقيانوس باشي دريا باش اگر نميتواني دريا باشي رود باش اگر نميتواني رود باشي جوي باش ولي هرگز مرداب نباش

 تو میروی و من فقط نگاهت می کنم تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی استو شاید هم یک لحظه اجازه ی زیستن در چشمان تو را داشته باشم

به جاي دسته گلي که فردا بر قبرم ميگذاري امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن............ به جاي اشکي که فردا بر مزارم ميريزي امروز با تبسمي شادم کن............ به جاي اون متنهاي تسليت که فردا برايم مينويسي امروز با پيامي شادم کن....... من امروز به تو نياز دارم

 خواستم براي از دست دادنت اشک بريزم، ديدم تمام اشک هايم را براي بدست آوردنت ريختم

 تو كه يك گوشه ي چشمت غم عالم ببرد حيف باشد كه تو باشي و مرا غم ببرد

محبت يعنی: بر پاييز گريستن، با چشم بسته دنيا را ديدن، شب را چشيدن، سکوت کردن. محبت يعنی: بر گذشته اشک ريختن، عشق را يادآور شدن، دستهای باد را به گرمی فشردن، و با باران خنديدن، آسمان را به خدا واگذار کردن. محبت يعنی: تپش قلب دو عاشق، يعنی شمارش نفسهای معشوق، يعنی جان دادن، يعنی گرمای دست دو دلداده. کجاست محبت؟ چرا نمی‌آيد؟ ..... من منتظرم .... بيا

يه روز بيا ببينمت . مي خوام باهات حرف بزنم مي خوام بگم دوست دارم. از ته دل داد بزنم مي خوام بگم که زندگيم. با بودن تو جون گرفت خيال نکن که بعد تو. کسي تو قلبم جاگرفت ازت مي خوام که بگزري. از همه گذشته هام تو اين ديار بي کسي. فقط توي موندي برام

افسوس آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي مي کنيم ، آن زمان که دوستمان دارند لجبازي مي کنيم و بعد ... براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 9:58  توسط نازی | 
 بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ولي در ابتداي ورودم روي كاغذي خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاك بازان

يه روز بيا ببينمت . مي خوام باهات حرف بزنم مي خوام بگم دوست دارم. از ته دل داد بزنم مي خوام بگم که زندگيم. با بودن تو جون گرفت خيال نکن که بعد تو. کسي تو قلبم جاگرفت ازت مي خوام که بگزري. از همه گذشته هام تو اين ديار بي کسي. فقط توي موندي برام

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 9:3  توسط نازی |